همثانیه-------------------------همثانیه
 
از خدا می خواهم اینجا سرای نشاط و امید باشد خوش آمدی

از امروز بر سر سفره همثانیه ،مهمانید .

هر چند روز یکبار با یک بسته قرص نشاط آور ،ولی

خوردنی نیست ،گاهی دیدنی ،گاهی خواندنی، ولی باید خوب حس کرد

چشمه احساست باید جاری شود

 وقتی اشکها، قفل باشد

وقتی پنجره ها ،بسته ،

و وقتی خون در رگ اندیشه ،لخته باشد

نیاز به خنجری است یا نشتری تا دوباره جاری شویم .

یک راهش ،خواندن خوبان است  

این به ما نشان می دهد زنده ایم

می توانیم

یا علی بگوییم و حرکت کینم

 

اولین بسته تقدیم می گردد خوب بخوان تا خوب حس کنی 

یا دلت می لرزد یا اشکت می ریزد 

بسم الله 

 

خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می‌کردند.آن دو نفر زن و بچه داشتند.احمد چون مجرد بود ،همه چیز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.

 

                                  ××××××

آمد لباس هاش را از گوشه‌ کمد جمع کرد و بقچه اش را بست و رفت بیرون. دلم می‌خواست می‌رفتم ازش می‌گرفتم و خودم می‌شستم. 
وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالی بود و احمد نبود.

 

                                   ××××××

قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف احمد.
نگاهم کرد.گفت«شما بخورین.من خوراکی دارم.»
دستمالش را باز کرد.نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.

 

                                  ××××××

کنار جاده،یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می‌داد.  احمد به راننده اش گفت بایست . در را باز کرد،بسیجی را نشاند جای خودش، و رفت بالای وانت نشست( آنوقت فرمانده بود ).

 

                                   ××××××

احمد  داشت گریه می‌کرد. از یکی پرسیدم«چی شده؟» گفت«یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاری بکنن.دستش قطع شد.»
احمد بی صدا اشک می ریخت 


 چقدر مرد بودند

گوشه هایی از مظلوم(شهید) حاج احمد متوسلیان

تولد:15 فروردین 1332،تهران

اسارت:14 تیر 1361:جنوب لبنان

دانش جوی مهندسی برق،دانشگاه علم و صنعت

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) 

اشکهایت قبول   - احساس قشنگت رو بنویس


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ توسط علی پورطالبی
تمامی حقوق مطالب برای همثانیه-------------------------همثانیه محفوظ می باشد