همثانیه-------------------------همثانیه
 
از خدا می خواهم اینجا سرای نشاط و امید باشد خوش آمدی

 از زندگی واقعی خودم

اعتراف می کنم مرا ببخشید

از جنس کوهستانم

کوهی درمحاصره کویر

وقتی بالا می روی از جاده

میان کوهها رد می شوی

به بن بست کوه می رسی

جایی  که کوه دیگر به خاک راه ندارد

اما به آسمان وصل است

همانجا میان دره، زیر درختان توت و سیب و زرد آلو

کودکی ،هوای پاک کوهستان را آرام نفس کشید

او من بودم.

خانه ای سنگی با ملات خاک

بوی علف و طعم نان تنوری

صدای پای چشمه و شر شر آب خنک

زلف درختان  در آغوش باد

و صدای کبکهای کوهی

و آواز گنجشکهایی که هرگز تنهایم نمی گذاشتند

من اهل آفتابم

و اهل کوه و سنگهای سخت

و مهتاب شبهای تاریک

جایی که شهر خیلی کوچک بود

از آن بالای کوه

من اعتراف می کنم

من فرزند آهنگ زنگوله های گله ام

و رفیق بزغاله ای که تازه به دنیا آمده

 همان روزها که پدرم چوپانی می کرد فقط پنج سال داشتم و مرا  همراهش می برد

کوله پشتی از من بزرگتر بود

 و غذایم شیر بود

و ماست و پیاز کوهی و انجیر بیابانی

و زیر درخت بادام کوهی  و پسته وحشی بسترم بود

 سوسوی فانوس یادش به خیر و شب پره های عاشق

اعتراف می کنم مرا ببخشید

من از کفشهای سیاه لاستیکی ام معذرت می خواهم

هر بار که آتش ،زحمت چای را می کشید ،من سیخ در اجاق می گذاشتم و یک تکه لاستیک به گوشه ای از کفشم می چسباندم

لاستیک دود می کرد و چشمم اشک می ریخت ،اما پاهایم می خندیدند

  لاسیک دود می کرد  و عرقهای آفتابیم سیاه میشد

من اهل سیخ و سنگ اجاق  و دود لاستیک کفش بودم .

اعتراف می کنم مرا ببخشید

من از آموزگار دبستانم  عذر می خواهم

کتابهایم سیاه بود

چون در کوله پشتی ام ،کتری سیاه هم بود، کتاب هم بود و بعد از مدرسه گله در انتظارم.

 اولین بار آموزگارم ،که خدا خیرش بدهد، سال اول دبستان مرا پیش نماز مدرسه کرد

و یک دفتر به من جایزه داد .

اعتراف می کنم که خیلی شبها به خانه نمی آمدم

آخر  آنقدر خسته بودم که که همانجا کنار گوسفندان، کنار آغل خوابم می برد

من از مادرم شرمنده ام

من چند ماه به مادرم سر نمی زدم

چون چند ماه   روزها ،همسفر گله بودم و شبها هم آغوش سنگ و بوته و گاهی مار و عقرب صحرا

وقتی تابستان تمام می شد ،صورتی آفتاب سوخته  ،با موهای ژولیده  از گله بر می گشتم، برای سالی دوباره و نیمکتهای زبر و نیمه شکسته روستا که الآن دیگر خالیست

من از کاغذ کاهی دفترم معذرت می خواهم

چون پاک کن نداشتم و تکه دمپایی انگشتی همسایه پولدارمان، پاک کنم بود و دفترم را سیاه می کرد

من از پیراهن آبی راه راهم معذرت می خواهم

یک روز که کوچک بودم در بیابان نزدیک بود از تشنگی هلاک شوم

پیراهن آبیم را پاره پاره کردم و دوازده متر طناب ساختم  و به قوطی شیر خشک بستم و از چاه آب کشیدم  .

من از درخت توت پیر ،معذرت می خواهم

برگهایش را من چیدم، برای بزی که پایش لنگ بود

من از درخت بادام کوهی معذرت می خواهم

شاخه های خشکش را من با طناب بردم

برای مادرم که در تنور بریزد ،یا شب زمستان خانه را گرم کند

من از برفها معذرت می خواهم

برای چای در کتری ریختم و آبشان کردم.

اعتراف می کنم  ،یکبار برای برادرم کتری آب می بردم ،راه دور بود و هوا گرم و من خیلی کوچولو بودم وقتی رسیدم همه آبها را خورده بودم

 سخت است ولی اعتراف می کنم

وقتی از شهر مهمان داشتیم خجالت می کشیدم و چند روز بیابان می ماندم و شبها روی پشت بام می خوابیدم

من از پیرمرد آنروزهای روستا معذرت می خواهم

وقتی کنار چشمه نشسته بود و یک جفت کفش لاستیکی بیابانی ر ا  15 تا تک تومانی می فروخت

کفشهایش را یکبار پوشیدم اندازه ام بود

رفتم پول بیاورم ولی نداشتم و از خجالت برای عذر خواهی برنگشتم

خدایا مرا ببخش وقتی هفت سالم بود توی برف زمستان صبح زود می رفتم مسجد نماز می خواندم خیلی اخلاص نداشتم

هم آب چشمه گرم بود کیف می کردم وضو بگیرم

هم هر روز بعد نماز صبح مهمان خانه مادر بزرگ بودم با دیگ سنگ و شلغمهایش

(خدا رحمتش کند)

من از پدرم عذر می خواهم

وقتی بار هیزم خشک را به پشتش می بست ،من کوچک بودم و توان کمک نداشتم، از کوهای دور تا خانه من می خندیدم و او عرق می ریخت ،من می دویدم و او آرام و خسته به من لبخند می زد

(خدا حفظش کند)

یک روز وقتی پدرم به شهر می رفت ،گفتم برایم دمپایی بخر

همانروز دست فروشی به روستا آمد و مادرم با بیست تومان دمپایی کرم رنگ برایم خرید وقتی شب شد دو تا دمپایی داشتم

 اولین روزی بود که دو تا کفش داشتم

یکی را پوشیده بودم و یکی را هم زیر بغل گرفتم و رفتم بیابان

هنوز بوی دمپایی نو یادمه

 من از مترسک آغل همسایه معذرت می خواهم

وقتی می خواستم برای کلاس اول راهنمایی به شهر بیایم نگاهش کردم

 لباسهایم از لباسهای او تمیز تر بود ولی او شلوارش لی بود

 اعتراف می کنم  اینها حقیقت بود داستان نبود

ادامه دارد ..............................نظر مهربانت را از من دریغ مدار


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ توسط علی پورطالبی
تمامی حقوق مطالب برای همثانیه-------------------------همثانیه محفوظ می باشد