همثانیه-------------------------همثانیه
 
از خدا می خواهم اینجا سرای نشاط و امید باشد خوش آمدی

از قلم نویسنده بر اساس واقعیت

دیروز فرشته زیبایی بودم

دخترکی ،سفید پوست و سیاه چشم

با کمان ابرویم

قلب پسرهای محل ،همه سوراخ بود

وقتی از کوچه ای رد میشدم

تا ساعت ها ،جای ترمز ادکلنم روی دماغها بود

صدای پاشنه کفشم ،تا دیر وقت در گوش ها ،وز وز می کرد

استیلم، اصل و اندامم ،دام

تیپم، توپ

و دارندگی بود و  برازندگی

خلاصه به کسی ربطی نداشت وقتی دختری می خواهد ،می تواند

چشم حسود ،کو ر

و اما

امروز روی تخت بیمارستان ،ترجمه ناله هایش را برایتان می گویم

آری من سرطان دارم. سرطان خون

قبلا نداشتم

سرخ و سفید بودم   ولی

به کسی ربطی ندارد اگر خدا بخواهد، می تواند

اما می گویم ای انسانها دختران گاو نیستند.

مادرها  و پدرها ، دختران گاو نیستند.

ما می فهمیم

چرا همیشه داد می زنید ؟

بچه ها ،گاو نیستند

ما می فهمیم، اگر شما درست بگویید

اگر زیبایی ها را ،زیبا بگویید

ما شعور داریم، می فهمیم

من از مادرم دلخورم

و از پدرم

و از همه کسانیکه می خواستند تربیتم کنند

و از شعار ،بیزارم

ولی شعور را می فهمم

مادر؛ چرا با من درست حرف نزدی؟

چرا به من گفتی ؛دختر من ، بچه من ،فرزند من،عروسک من

ایکاش از اول به من می گفتی بنده خدا

بعد می گفتی دخترم

من گوساله نبودم که فقط به نیازهای مادی من پرداختی

و بعد مثل گاو ،به جای بیان درست، با چوب مرا امر و نهی کردید

کسی با زور عاشق نمی شود

چرا مرا به حجاب و نماز و همه خوبی ها مجبور کردید ؟

امروز که زلفهایم نخ نخ می شوند   و می ریزند

می فهمم که من قدرتی ندارم

چرا وقتی بچه بودم ،به من نگفتید ؛تو مال خدایی ؟

چرا نگفتید ؛من امانت خدایم ؟

من با خدا قهر بودم ،چون مثل گاو می خواستید با زور مسیرم را عوض کنید

چرا وقتی بچه بودم و زلفهای دخترک نازتان را می بستید

و مرا برای پز دادن بیرون می بردید،

یکبار نگفتید ؛این زلف قشنگ، امانت است ؟

اول مثل گوساله ای رهایم کردید و هر چه خواستم کردم

و بعدا  با زور حجاب را به من تحمیل کردید.

امروز که پوستم خشک شده و به استخوانهای لرزانم ، پناه برده

یادم می آید

بعضی مرا مسخره می کردند و بعضی برای هوس خود دوستم داشتند

کاش همه ،به زبان مهربانی می گفتند ؛پوست هم خالقی دارد و هم صاحبی و مو و ابرو و بینی  و مژه و گونه و دست و پا و اندام و .....

امروز می فهمم که من همیشه مستاجر بودم

و هیچ نداشتم

موها ،مال من نبود و صاحبش من نبودم

و این اندام ، دام شیطان بود و فریبم داد و نعمتی که هرگز نفهمیدم

اشک خدا را الان می بینم

ناخنهای سیاه شده ام، دیگر سرخ نیست

و موهای بیرون ریخته دیروزم ،که روی همه دختران را کم می کرد ،

امروز، دست تکان می دهند و سفید، می ریزند

من هیچ نداشتم، اما با آنچه خدا داده بود، به خودش دهان کجی کردم

این لحظات آخر ،تنها شده ام

دیگر عاشقان کشته مرده دیروز، نگاهم ، هم نمی کنند

و هیچ کس برایم چشمک نمی زند

و شماره ام و آدرسم را نمی خواهد

و عزیزم نمی گوید

و تعقیبم نمی کندو حتی یادم .

اما شبها که تنها می شوم

هنوز فرصت تشکر دارم

صدای او را می شنوم

دیشب، نوازش دست خدا را روی صورتم ، حس کردم

حسرت یک سجده با چشم سیاه برای او ،به دلم مانده 

کاش بشود دوباره زلفهایم را شانه کنم ،اما اینبار برای لبخند خدا

کاش بشود دوباره مژه هایم را ریمل بزنم اما اینبار در آینه ،روبروی او

و گونه هایم را سرخ کنم برای اشکهای نیمه شب با او

کاش اینبار مثل عروس باشم، اما با چادر سفید فقط به عشق او 

اگر برگردم ،به عالم می گویم؛ من گاو نیستم 

من انسانم ،من بنده ام، من صاحبی زیبا و مهربان  دارم

و دختران و پسران ، گاو نیستند ،می فهمند به آنها بگویید ما مال خداییم و هر چه داریم و ...بیب بیب بیببببببببببب------------------------------    خدایش بیامرزد 

قبرش در قبرستان ،نزدیک خانه شماست

همه جا دختری هست که همین را سروده است 

ولی باید خوب گوش داد تا شنید

 نظر ارزشمندتان را بنویسید


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ توسط علی پورطالبی
تمامی حقوق مطالب برای همثانیه-------------------------همثانیه محفوظ می باشد