همثانیه-------------------------همثانیه
 
از خدا می خواهم اینجا سرای نشاط و امید باشد خوش آمدی

به احترام پدر تقدیم می کنم

توجه!

این نوشته از قلم نویسنده است زبان حال دختر فراری که یک داستان است بر اساس هزار واقعیت

بالای ساختمان چند طبقه

دخترکی گیسو پریشان ،

که جاده زندگی را تا این پرتگاه ادامه داده

اما

آفرین به او که قلم به  دستان لرز انش می گیرد

و قبل از سقوط ،جاده درست زندگی را برای دختران و پسران می نویسد

و اینگونه اشک می نویسد:

الان که دارم به جهنم ،سقوط می کنم

آرزوی بهشت خانواده ام را دارم

این را دخترک فراری نوشت

ولی تو خیال نکن که بهشتش از تو بهتر بود

چه بهشتی ؟

می گوید خانواده ام این بود :یک خانه قدیمی

مادرم را اژدهای طلاق بلعیده

نه کسی ،نه کاری

فقط یک پدر داشتم که قبل از فرار

برج زهر مارم بود

معتادی که دیدنش ،کفاره گناهانم بود

و بودنش ،مایه سرشکستگی

گوشه ای افتاده بود و توان مگس پراندن نداشت

بد خلق و بد سیرت و بد صورت

اما الان، من بالای تخته شیرجه خود کشی هستم به گرداب هلاکت

نظرم عوض شده

کاش میشد به بهشت خانه ام برمی گشتم

همان خانه ای که  اگر رونق نداشت اما آشیانه ام  بود

کاش بودم و خودم غبارش را می گرفتم و رونقش می دادم

مادرم اگر نبود اما فرصت مادر شدن بود

پدرم اگر زمین خوده هوسهایش بود اما

همان پدر معتاد زوار در رفته، سایه امنی بالای سرم بود

 و بهانه ای برای مهربانی با پدر و با خدا

کاش برای خدا هم که بود، به پدرم محبت می کردم و به خودم

همان خانه ،با همان خانواده بهشت بود

چرا ؟

چون گرگ نداشت

چون سیلی همان پدر، بی ریا بود و بی کلک

و چهره عبوس همان پدر معتاد ،از ماسک مهربان گرگهای خیابانی ،خیلی بهتر بود

این فریاد دختر فراری است:

دخترانه های میهن من

درخت پدر حتی اگر هیچ گلی نداشته باشد ،که دارد

و اگر سراسر خار باشد که نیست

ولی از گلستان بیرون از خانه بهتر است

از قولها و گلهای مصنوعی بیرون

تلخند پدر از هزار لبخند دروغین خیابانهای سرابستان بیشتر می ارزد

می خواهم فریاد بزنم

دختران !اگر خانه شما ،قبر شماست ،قدرش را بدانید

بیرون ،قبرستان است

خدایا !آرزوی بهشت خانه ام را دارم

و لحظاتی بعد، کاغذ و دست نوشته دخترک ،زیر خودکار نیمه شکسته اش می ماند

و مرغ زخمی بال شکسته ،از بالای ساختمان به پایین ،اشتباه می کند

و ما هستیم و هزار اشتباه

هزار سراب و هزار هوس

دختران خوب میهن من خبری نیست

گشتند نبود نگردیم نیست

فقط ماییم و یک یار مهربان و یک پدر و یک مادر

 و یک فرصت

 و داخل پرانتز می گویم ( دختر اگر گیسویش و دلش پریشان بود اما  عقلش پریشان نبود ،چون گوسفند اگر از آغل امنش بیرون رفت روز دزد او را می برد و شب گرگ او را می درد)

و با نظری شادم کن


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط علی پورطالبی
تمامی حقوق مطالب برای همثانیه-------------------------همثانیه محفوظ می باشد