همثانیه-------------------------همثانیه
 
از خدا می خواهم اینجا سرای نشاط و امید باشد خوش آمدی

سعی می کنم در این قسمت چند تا از اولین هایم  را بنویسم

 

اولین بار که گم شدم

شش سالم بود توی روستا یک روز عصر با بزغاله ها رفتیم بیابان من و داداش بزرگترم.

 شصت هفتاد تایی بزغاله رنگ و وارنگ چند ماهه شیطون بودند

من یک کتری آب دستم بود .رفتیم بالای کوه .میان درختهای بادام کوهی

بزغاله ها مشغول بودند به بازی و خواب و رمیدن و وارمیدن و من هم خسته زیر سایه یک درخت آرام خوابیدم و کفش لاستیکی سیاهم را زیر سرم گذاشتم

خواب رفتم و داداشم هم آنطرف تر خواب رفته بود ناگهان با صدای فریادش از خواب پریدم

بدو بدو .گله رفته. گله رفته .بدو بدو .داداشم فریاد می زد که گله رفته و غروب شده بود و ما خواب مانده بودیم

از خواب پریدم گیج و منگ و دویدم .کتری را به یک دست گرفتم و درش هم به دست دیگر

یادم نیست که با کفش دویدم یا با پای برهنه ولی یادم هست که دویدم

دیگر یادم نیست .فقط چون روستایمان بالای کوه بود به سمت پایین و روستای پایینی که چهار کیلومتر پایین تر بود دویده بودم

اصلا نفمیدم چگونه دویدم و کجا دویدم و یادم نیست هیچ چیز .در خواب دویده بودم

در بیابان و بوته ها و خارها و سنگ ها چگونه دویده بودم الله اکبر و در تاریکی شب.

داداشم دیگر نگاه نکرده بود و رفته بود و شب من گم شده بودم

همه روستا با فانونس راه افتاده بودند دنبالم توی بیابونها

وپدرم و میرزا با یک موتور ایژ به سمت روستای پایینی راه افتاده بودند.فقط یادم هست که یک موتر کنار دستم تزمز زد و من بیدار شدم

آمده بودم  کنار جاده موتوری خورده بودم زمین در همان حالت خواب .رفت و آمدی نبود و هیچ کس از روی من رد نشده بود

پدرم بغلم کرد و سوار شد .میرزا از همانجا تا روستا دستش روی بوق موتور بود .همه فهمدیند که پیدا شدم .به دیدنم آمدند تا صبح یک عالمه نقل و شکلات و بادام داشتم 

هنوز هم میرزا می گوید یک باطری بخاطر تو بوق زدم .طلبت

اولین بار که پیش نماز شدم

جالبه بدونین یه طلبه اولین نماز جماعتی که خونده کی و کجا بوده

روستای ما یک دبستان داشت که پنج پایه دختر و پسر  با هم توی یک کلاس درس می خوندیم و تقریبا بیست نفر می شدیم من کلاس اول بودم

یک روز آقای حق پرست معلم دبستان به من گفت برو جلو و نماز جماعت بخون .من هم جلو ایستادم و یک دفتر چهل برگ جایزه گرفتم .خدا حفظش کنه 

یادش بخیر دیگه از اون نمازا پیدا نمی شه

اولین باری که رفتم مشهد

اول دبیرستان  بودم

توی روستا اون زمونها مشهد رفتن ارزش داشت 

یه خانومی بود سن و سال داشت اسمش قمر خانم بود رفته بود مشهد .من برای دیدنش رفتم دعا کرد که  انشاالله باهم بریم مشهد .به رسم همه قدیمی ها

امام رضا ع با کسی شوخی نداره و شوخی شوخی .جدی می بره مشهد

مشهد رفتن راحت نبود به ذهنم هم خطور نمی کرد

یک روز با داداشم رفته بودیم شهر برای کاهگل کاری. ساعت حدود ده صبح بود

وسط کاهگل ها بودم و مشغول لگد کردن .ناگهان یک موتور گازی کنار کاهگل ها ترمز زد و نزدیک بود به زمین بخورد .داداش بزرگیه بود همون که با هم بیابون بودیم و من گم شدم

با عجله پرید پایین و گفت بدو برو خونه از مدرسه خبر دادن که دانش آموز ممتاز شدی باید بری مشهد همین امروز عصر حرکته .جاتون خالی روی هوا رفتم خونه آماده شدم رفتیم مشهد داشتم با بچه ها وارد صحن امام رضا ع می شدم یه دفعه دیدم یه خانومی از صحن اومد بیرون سلام کرد .همون قمر خانم بود با هیات اومده بودن مشهد .

دعا می کنیم.امام رضا .می خواهیم مهمونت بشیم همه با هم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ توسط علی پورطالبی
تمامی حقوق مطالب برای همثانیه-------------------------همثانیه محفوظ می باشد